تبليغاتX
چینی نازک تنهایی






















چینی نازک تنهایی

بار الها !!! نه در آغاز چنین رسمی بود و نه فرجام چنان خواهد شد که کسی جز تو ، تو را دریابد

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

 

 

 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 1:36 توسط شادی |

 

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

 

 

فریدون مشیری

.......................................................................................................................................... 

 

 

 

نگاه کن چگونه در تنهایی خود غرق می شوم

در غم خود می میرم و باز با یاد  تو زنده می شوم

با تو به خود می رسم

                پر از عشق می شوم

                                پر از تضاد می شوم

صدایم کن که با صدای تو سراپا سکوت می شوم

                                           کلام می شوم

در سکوت با تو می خندم

                     با تو می گریم

                            

با تو در یاد تو  رها میشوم

                          مست می شوم

                                    خمار می شوم

 

صدایم کن

با صدای تو فریاد می شوم

                   خاموش می شوم

 

در آغوشم بکش

در آغوش تو به اوج میرسم

                      به قعر می روم

 

نگاهم کن 

نگاهم کن

در نگاه تو آسمان می شوم

                   دریا می شوم

                       هیچ می شوم

                           نیست می شوم

                               نابود می شوم...........................

 

هشتم دی ماه سال ۹۰

دل نوشته ی ناتمام.......................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                      

 

 

               

               

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا بدجور دلم گرفته.....................

همه ی امیدمی کنارم باش خدایا کنارم باش

 


نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 18:10 توسط شادی |

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتباق دلی دردمند را

شاید که بیش از این مپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت: اندوه چیست...عشق کدام است...غم کجاست...

 بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان، عمریست در هوای تو از آشیان جداست،

 دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کار

 خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

 تو آسمان آبی و آرام و روشنی، من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم، با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

 بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح...بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب...

 بیمار خنده های تو ام بیشتر بخند...خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

 

 

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 17:2 توسط شادی |

                                            

                                                        چه  کربلاست که ادم به هوش می اید

هنوز ناله زینب به گوش می آید

چه کربلاست که چون نام کربلا ببرند

فلک به ناله ملک در خروش می آید

چه کربلاست کز آن بوی سیب می آید

صدای ناله ی مردی غریب می آید

چه کربلاست که سقای آن شده بیدست

عدوزکینه سرش با عمودکین بشکست

چه کربلاست  که بوی عبیر می آید

صدای کودک نا خورده شیر می آید

چه کربلاست که آبش به قیمت جان است

به گوش جان همه جا ناله های طفلان است

چه کربلاست  از آن ناله رباب آید

صدای ناله لالا علی بخواب آید

جواب طفلک شش ماه داده شد باتیر

 عد و به تیر جفا  داده بود اورا شیر 

 مگر به کرببلا آب قیمت جان است

چرا نگفته کسی این حسین مهمان است

چرا نگفته کسی آب مهر مادر اوست

 برای چیست که عطشان علی اصغر اوست

چرا به تشنه لبان هیچ کس جواب نداد

   به کام تشنه شان یک دو جرعه آب نداد

چه کربلاست علی اکبر اربا اربا شد

  شهید کینه  به پیش دو چشم بابا شد 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 23:52 توسط شادی |

نخل ها، کل می کشند، خورشید پا برخاک می گذارد و بهار، با پیراهنی از شکوفه از راه می رسد.

زمان، از حرکت می ایستد و زمین، زیباترین لحظات را پای کوبی می کند.

فرشته ها، با بال هایی از بلور، زیر گام هایشان نور می پاشند و کوثر در جاریِ جریان زمان، از بهشت، مشتاقانه سرازیر می شود.

پروانه ها، به پنجره های بسته بال می کوبند تا راهی به نور، به پرواز و به روشنایی بیابند و هزار فانوس در دست های ملایک، مسیر عبورشان تا افلاک را روشن می کند. ذوالفقار جوانه می زند و هزار شکوفه از سر شاخه های دستان تاریخ که به شکرگذاری بلنده شده اند، بوی بهار می پراکنند.

یاس های کبود بر نیام ذوالفقار می پیچند و بالا می روند و آسمان با همه ی عطش، در چشم هایشان خلاصه می شود. بوی سرشار سیب و یاس، فضا را پر می کند و شهر، دست افشانِ زیباترین اتفاق ممکن است.

حس می کنم در آسمانم ماه می خندد انگار چشمانِ رسول اللّه می خندد

روشن ترین تلاقی آیینه و آب، در آوازهای روشن شهر زمزمه می شود و دو بهار، توأمان، در فصلی گم شده در تاریخ، از راه می رسند و باهم پیوند می خورند.

فاطمه علیهاالسلام دستان ابرمردی را در دست می فشارد که شب ها در کوچه های بی پناهی، پشت درهایی که گل میخ غربتش را بانویش خوب می فهمد، نان و رطب پخش می کند.

و علی علیه السلام دست بانویی را در دست دارد که دسته ی دستاس رنج را می چرخاند و گهواره ی خالی فرزندش را در نظر مجسّم می کند که در ابرها کم رنگ می شود.

پیوند خجسته ای که سال های درد را در سر می پروراند و هنوز نخل های سوخته، کل می کشند و چاه با دهانِ راز دارش هزار سلام و صلوات می فرستد و هنوز ملایک، دست افشان این واقعه ی زیبایند.

 

 

 

سالروز عاشقانه ترین پیوند مبارک

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 14:21 توسط شادی |

عاشقانه
                           


 

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از درد توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده  از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک
ای تپش‌های دل سوزان من
آتشی در سایه‌ی مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه‌ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست


 

این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟


 

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم


 

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه‌ها
سینه آلودن به چرک کینه‌ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه‌ی بازارها


 

آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینه‌ام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه


 

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه‌هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بی‌غروب
آفتاب سرزمین‌های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب‌تر
از بهاران تازه تر سیراب‌تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه‌ام بیدار شد
در طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه‌گاه بوسه‌ات
خیره چشمانم به راه بوسه‌ات
ای تشنج‌های لذت درتنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می‌خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، می‌خواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای


 

این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟


 

◘◘◘


 

ای نگاهت لای لای سِحربار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه‌های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من


 

ای مرا باشور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

 


فروغ فرخزاد









دلم میخواهد بنویسم از نو

بنویسم از عشق

از صدای پر پرواز پرستوهایی که لب پنجره ی خاطره ها از یاد تو لبریز شوند

دلم می خواهد بگویم از تو

از شوق دلی که به انتظار تو سوخت

دلم می خواهد بخوانم از غم

بخوانم سرود مرگ بار غمی که در شعر من به آخر نرسید

به آخر نرسید

به آخر نرسید




نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 14:56 توسط شادی |

 

 

 

در تنهایی خیال من جای شعر تو خالیست

در نبض بودنم رویای سبز تو جاریست

و چقدر دلم می خواهد باز بپرسم از تو

خانه ی دوست کجاست؟

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 14:50 توسط شادی |

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهر ورزی تو با ما شهره افاق بود

یاد باد ان صحبت شبها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

 

 

 

حافظ

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 1:33 توسط شادی |

چنان سیلی که می‌پیچد به هم آبادی ما را

غم تو می‌برد با خود، تمام شادی ما را

به این امید می‌گردم که تا خاک رهت گردم

که دامانت برانگیزد غبار وادی ما را

مرا هر چند می‌خواهی ولی در بند می‌خواهی

رها کن گیسوانت را، بگیر آزادی ما را

تو از لیلی نسب داری من از نسل جنون هستم

از این به‌تر چه خواهی نسبت اجدادی ما را

اگر با قیس می‌سنجی، جنونم را تماشا کن

هوای بیستون داری، ببین فرهادی ما را

هوای مشکِ گیسویی، خیال چشمِ آهویی

ببین بر باد داد آخر، سر صیّادی ما را
 
 
 
 
 
 
جواد زهتاب
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 1:26 توسط شادی |

انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار

..........انتظار............انتظار........انتظار...........انتظار..........انتظار.........انتظار........

انتظار.........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار

......انتظار............انتظار........انتظار...........انتظار..........انتظار.........انتظار........

انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار

انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار

..........انتظار............انتظار........انتظار...........انتظار..........انتظار.........انتظار........

انتظار.........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار

......انتظار............انتظار........انتظار...........انتظار..........انتظار.........انتظار........

انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..............

 انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار

..........انتظار............انتظار........انتظار...........انتظار..........انتظار.........انتظار........

انتظار.........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار

......انتظار............انتظار........انتظار...........انتظار..........انتظار.........انتظار........

انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار.........دگر نفسی نیست

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 1:16 توسط شادی |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak