چینی نازک تنهایی
بار الها !!! نه در آغاز چنین رسمی بود و نه فرجام چنان خواهد شد که کسی جز تو ، تو را دریابد
کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش هوشنگ ابتهاج
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام شاید که جاودانه بمانی کنار من تو آسمان آبی آرامو روشنی یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند فریدون مشیری .......................................................................................................................................... نگاه کن چگونه در تنهایی خود غرق می شوم در غم خود می میرم و باز با یاد تو زنده می شوم با تو به خود می رسم پر از عشق می شوم پر از تضاد می شوم صدایم کن که با صدای تو سراپا سکوت می شوم کلام می شوم در سکوت با تو می خندم با تو می گریم با تو در یاد تو رها میشوم مست می شوم خمار می شوم صدایم کن با صدای تو فریاد می شوم خاموش می شوم در آغوشم بکش در آغوش تو به اوج میرسم به قعر می روم نگاهم کن نگاهم کن در نگاه تو آسمان می شوم دریا می شوم هیچ می شوم نیست می شوم نابود می شوم........................... هشتم دی ماه سال ۹۰ دل نوشته ی ناتمام....................... خدایا بدجور دلم گرفته..................... همه ی امیدمی کنارم باش خدایا کنارم باش بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتباق دلی دردمند را شاید که بیش از این مپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت: اندوه چیست...عشق کدام است...غم کجاست... بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان، عمریست در هوای تو از آشیان جداست، دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کار خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی و آرام و روشنی، من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم، با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح...بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب... بیمار خنده های تو ام بیشتر بخند...خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب چه کربلاست که ادم به هوش می اید هنوز ناله زینب به گوش می آید چه کربلاست که چون نام کربلا ببرند فلک به ناله ملک در خروش می آید چه کربلاست کز آن بوی سیب می آید صدای ناله ی مردی غریب می آید چه کربلاست که سقای آن شده بیدست عدوزکینه سرش با عمودکین بشکست چه کربلاست که بوی عبیر می آید صدای کودک نا خورده شیر می آید چه کربلاست که آبش به قیمت جان است به گوش جان همه جا ناله های طفلان است چه کربلاست از آن ناله رباب آید صدای ناله لالا علی بخواب آید جواب طفلک شش ماه داده شد باتیر عد و به تیر جفا داده بود اورا شیر مگر به کرببلا آب قیمت جان است چرا نگفته کسی این حسین مهمان است چرا نگفته کسی آب مهر مادر اوست برای چیست که عطشان علی اصغر اوست چرا به تشنه لبان هیچ کس جواب نداد به کام تشنه شان یک دو جرعه آب نداد چه کربلاست علی اکبر اربا اربا شد شهید کینه به پیش دو چشم بابا شد زمان، از حرکت می ایستد و زمین، زیباترین لحظات را پای کوبی می کند. فرشته ها، با بال هایی از بلور، زیر گام هایشان نور می پاشند و کوثر در جاریِ جریان زمان، از بهشت، مشتاقانه سرازیر می شود. پروانه ها، به پنجره های بسته بال می کوبند تا راهی به نور، به پرواز و به روشنایی بیابند و هزار فانوس در دست های ملایک، مسیر عبورشان تا افلاک را روشن می کند. ذوالفقار جوانه می زند و هزار شکوفه از سر شاخه های دستان تاریخ که به شکرگذاری بلنده شده اند، بوی بهار می پراکنند. یاس های کبود بر نیام ذوالفقار می پیچند و بالا می روند و آسمان با همه ی عطش، در چشم هایشان خلاصه می شود. بوی سرشار سیب و یاس، فضا را پر می کند و شهر، دست افشانِ زیباترین اتفاق ممکن است. روشن ترین تلاقی آیینه و آب، در آوازهای روشن شهر زمزمه می شود و دو بهار، توأمان، در فصلی گم شده در تاریخ، از راه می رسند و باهم پیوند می خورند. فاطمه علیهاالسلام دستان ابرمردی را در دست می فشارد که شب ها در کوچه های بی پناهی، پشت درهایی که گل میخ غربتش را بانویش خوب می فهمد، نان و رطب پخش می کند. و علی علیه السلام دست بانویی را در دست دارد که دسته ی دستاس رنج را می چرخاند و گهواره ی خالی فرزندش را در نظر مجسّم می کند که در ابرها کم رنگ می شود. پیوند خجسته ای که سال های درد را در سر می پروراند و هنوز نخل های سوخته، کل می کشند و چاه با دهانِ راز دارش هزار سلام و صلوات می فرستد و هنوز ملایک، دست افشان این واقعه ی زیبایند. سالروز عاشقانه ترین پیوند مبارک عاشقانه ای شب از رویای تو رنگین شده این دل تنگ من و این بار نور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من درد تاریکیست درد خواستن آه، ای با جان من آمیخته ای به زیر پوستم پنهان شده این دل تنگ من و این دود عود؟ ◘◘◘ ای نگاهت لای لای سِحربار ای مرا باشور شعر آمیخته فروغ فرخزاد دلم میخواهد بنویسم از نو بنویسم از عشق از صدای پر پرواز پرستوهایی که لب پنجره ی خاطره ها از یاد تو لبریز شوند دلم می خواهد بگویم از تو از شوق دلی که به انتظار تو سوخت دلم می خواهد بخوانم از غم بخوانم سرود مرگ بار غمی که در شعر من به آخر نرسید به آخر نرسید به آخر نرسید در تنهایی خیال من جای شعر تو خالیست در نبض بودنم رویای سبز تو جاریست و چقدر دلم می خواهد باز بپرسم از تو خانه ی دوست کجاست؟ پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود مهر ورزی تو با ما شهره افاق بود یاد باد ان صحبت شبها که با نوشین لبان بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود حافظ ..........انتظار............انتظار........انتظار...........انتظار..........انتظار.........انتظار........ انتظار.........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار ......انتظار............انتظار........انتظار...........انتظار..........انتظار.........انتظار........ انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار ..........انتظار............انتظار........انتظار...........انتظار..........انتظار.........انتظار........ انتظار.........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار ......انتظار............انتظار........انتظار...........انتظار..........انتظار.........انتظار........ انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار.............. انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار ..........انتظار............انتظار........انتظار...........انتظار..........انتظار.........انتظار........ انتظار.........انتظار.........انتظار..........انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار ......انتظار............انتظار........انتظار...........انتظار..........انتظار.........انتظار........ انتظار...........انتظار.........انتظار..........انتظار.........دگر نفسی نیست
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
آزار این رمیده ی سر در کمند را
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب
حس می کنم در آسمانم ماه می خندد
انگار چشمانِ رسول اللّه می خندد
سینه از درد توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک
ای تپشهای دل سوزان من
آتشی در سایهی مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخهها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
هایهوی زندگی در قعر گور؟
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمیانگاشتم
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینهها
سینه آلودن به چرک کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنهی بازارها
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینهام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونههام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بیغروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
آه، آه ای از سحر شادابتر
از بهاران تازه تر سیرابتر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینهام بیدار شد
در طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسهگاه بوسهات
خیره چشمانم به راه بوسهات
ای تشنجهای لذت درتنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه میخواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، میخواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزههای اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

غم تو میبرد با خود، تمام شادی ما را
به این امید میگردم که تا خاک رهت گردم
که دامانت برانگیزد غبار وادی ما را
مرا هر چند میخواهی ولی در بند میخواهی
رها کن گیسوانت را، بگیر آزادی ما را
تو از لیلی نسب داری من از نسل جنون هستم
از این بهتر چه خواهی نسبت اجدادی ما را
اگر با قیس میسنجی، جنونم را تماشا کن
هوای بیستون داری، ببین فرهادی ما را
هوای مشکِ گیسویی، خیال چشمِ آهویی
ببین بر باد داد آخر، سر صیّادی ما را
| Design By : Pichak |


